تبليغاتX
حرفهای نگفته

حرفهای نگفته
 
قالب وبلاگ
چت باکس


ادمان باشد که همیشه

ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت هر"همینطوری پرسیدم

قدری احساسات پشت هر"به من چه اصلا

مقداری خرد پشت هر"چه میدونم

و
اندکی درد پشت هر"اشکالی نداره

وجود دارد.
[ 91/02/16 ] [ 16:37 ] [ سارا ]
کش آمد --- کش میآد____ این اتاق صورتی لعنتی با اون رو تختیهای صورتی با این آدمهای سرطان زده که هیچکدام مویی بر سر ندارند و همه مثل گرسنگان آفریقایی پوست و استخونی بیشتر نیستند با آن لباسهای صورتی همه در حال کش آمدن هستند---- و من در بین اینها احساس میکنم متجاوزی هستم از سزرمین دیگری ... از سرزمینی که  همه ما متعلق به آنیم فارغ از آنچه پشت این حصارهای صورتی میگذرد.... از سرزمینی که مو وجود دارد و اگر هم نیست بر حسب اجبار از دست نرفته .... از سرزمینی که هر چه لاغرتر باشی خوش هیکلتر نامیده میشوی نه مریض تر.... 

نمیدانی آن سرزمین صورتی چه صفایی دارد... صورتی یعنی سرطان داری نه اینکه باربی هستی با موهای بلند یعنی درد داری یعنی مو هایت در عرض 2 هفته پووووووووووووف یعنی وزنت در عرض 2 ماه پوووووووووووووف .

اینجا سرزمین صورتی هاست ... صورتی های لاغر .... صورتی های بی مو و ابرو .... صورتی هایی که شاید خیلی چیزها را نداشته باشند که ما داریم و قدر نمبدانیم اما خیلی چیزها دارند که ما نداریم 

اینجا سرزمین صورتبهای مهربان است

اینجا مرکز سرطان شناسی و شیمی درمانیست

اینجا اما آخر دنیا نیست

[ 91/02/15 ] [ 13:41 ] [ سارا ]

یک چیزهایی بسیار ساده و پیش پا افتاده برایمان تبدیل به آرزو شده اند... تصور کن من بی 63 و 63/25 .... تصور کن من بی مریضی عزیز.... تصور کن من بی نگرانی از نشنیدن صدای گریه 63/25 در حالیکه هدفن ام پی 3 در گوشم و دارم از خودم اداهای نامعقول در می آورم...

فردا دقیقا میشود یکماه که شیرازم ... یک ماه که 63 رو ندیدم... یک ماه که کنار عزیزم بودم .... دلم برای همه آن روزهای بی دغدغه از بیماری عزیزم , برای بلوار ماهان , برای میدان مدنی , برای پنجشنبه های یکی در میان پیتزا و کوبیده تنگ شده ... دلم برای هر چه سرخوشیست تنگ شده...


خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک...

 

 عجیب اینست که تو به این بزرگی، من به این کوچکی را

 

هیچگاه فراموش نمی کنی، اما من به این کوچکی،

 

تو به این بزرگی را گاهی فراموش می کنم...!


[ 91/01/31 ] [ 17:5 ] [ سارا ]
راحت نشسته جلو من میگه متاسفانه ..... باور کن برای اولین بار توی زندگیم تکون خوردم . حرف زد و حرف زد به 63 قول داده بودم گریه نکنم اما مگه میشه به آدم بگن عزیزترین آدم زندگیت داره از دستت میره بخاطر این درد لعنتی که معلوم نیست از کدوم گوری پیداش شده و تو بی تفاوت بشینی و نگاه کنی ....اشکهام بی اختیار ریخت لعنت به این زندگی که از هر طرف جمعش میکنی از یک طرف دیگه یک سر دیگش از دستت در میره .... راحت بهم گفت سرطان گرفته ....همیشه فک میکردم آدمهایی که شیمی درمانی میشن و موهاشون میربزه اصلا نباید بهشون نزدیک شد اما حالا که عزیزیم سرطان گرفته دلم میخواد هر لحظه بغلش کنم حتی حاضرم نصف عمرم رو بدم تا این مریضی ازش دور شه ....

تمام روزهای قبل از آمدنم به فکر این بودم که چطوری باهاش مواجه بشم که بتونم جلوی گریه ام رو بگیرم که متوجه ناراحتی عمیقم نشه .... وقتی دیدمش محکم بغلش کردم 

ذهنم بیشتر از این نمیکشه ولش کن...... 

[ 91/01/11 ] [ 23:51 ] [ سارا ]

دو روز است این  اعصاب لامصب نداشته ما را گذاشته اند لابلای در و هر 5 ثانیه ای یک مرتبه این در لامصب را باز و بسته میکنند و هیچ کس هم به اعصاب ما توجه نمیکند . من هم با این کودک درونمان در خود گریه میکنیم و آرزو میکنیم برای مرگ مفاجای بعضی ها که میدانم دعا برای مردن کسی عین نفرین است اما مهم نیست که نیست آن قدر عصبانی و ناراحت هستیم که خودخواه شده ایم مردیم از بس بخاطر این دیگران لعن اله زندگی کردیم که کل زندگی ما را مختل کرده اند و بخاطر وجود شومشان هزار و یک آرزو بر این دل لامصب ماند . هر چه تکه های پازل این چند سال اخیر را کنار هم میگذاریم میبینیم همه اش ظلم بوده و تنها راه حل ریختن آب خنکی بر این جگر سوخته مان فقط و فقط این است که او بمیرد و ما در خودمان مثل هم اکنون که اشک میریزیم مجلس عروسی بر پا کنیم گرچه برای جبران بعضی چیزها دیر است اما مهم این است که بعد مرگ این پیر مکار میتوانیم نفسی از سر استراحت بکشیم و گامهای بزرگ بعدی را برداریم شاید خدا خواست و ما هم به بزرگترین آرزویمان رسیدیم. الهی آمین!!!!!!

[ 90/10/10 ] [ 23:54 ] [ سارا ]
اینجا زمین است.....

زمین گرد است......

تو که من را دور میزنی !!!!

یادت باشد یکروز به من خواهی رسید!!!!!

آنروز قیافه ات دیدنیست.......

[ 90/10/08 ] [ 10:10 ] [ سارا ]
یک چیزایی توی زندگی بصورت دقیق و مستقیم به ما مربوط نمیشن اما یک چیزهایی رو به ما یادآوری میکنن که مثل یک دسته تیغ قلبت رو خراش میدن نمی کشنت فقط زجرت میدن . این اتفاق میتونه یادآور یک حماقت عشقی باشه یا یادآور یک لحظاتی توی زندگی که از سر بدجنسی با کسی کاری رو کردی که حالا هروقت به یادت میاد ناراحتت میکنه و نمی فهمی اون لحظه کذایی کی جای تو بوده که موفق شده این همه بدجنسی به خرج بده و اصلا متعجب میشی که این همه آدم ضایع و پلیدی در وجودت داری که خودت ازش خبر نداشتی. حالا تصور کن با کسی باشی که مقداری از این بدجنسیها رو بخاطر اون سر بقیه عزیزانت درآورده باشی و حالا مجبور باشی هر روزت رو با اون بگذرونی تا اون خاطرات هی بیان جلوی چشمت خودی نشون بدن و دوباره برن کناری بنشینن تا نوبتشون برسه و صداشون کنی و دوباره بیان خودی نشون بدن . امروز نمی دونم دلم تنگ شده بودد , نمی دونم افسردگی گرفته بودم , نمی دونم دلم می خواست تنها باشم یا نمی دونم یادآوری گذشته بود که اون همه نادیده گرفته شدم و حالا هم خیلی راحت اون روزها به دست فراموشی سپرده شذن .... نمی دونم فقط اینو می دونم که هرچی بود اشکام گلوله گلوله ریخت پایین بی اختیار البته منم جلوشو نگرفتم . دلم میخواست این قضیه تا اونجای ادامه پیدا کنه که به این نتیجه برسم (( که خوب بسه هچی دلم واسه خودم سوخت)) اما نشد , حتی همین رو هم بخاطر دیگران از خودم دریغ کردم . لعنت به این دیگران

این روز ها از کنار من که میگذری احتیاط کن

هزاران کارگر در من

مشغول کارند

روحیه ام در دست تعویض است!


[ 90/10/06 ] [ 15:26 ] [ سارا ]

آمدم خانه . تلفنها رو چک کردم ... زری... غریبه.... افسانه.... نانی.... نازنین.... محمد .... محمد..... محمد... 63 آمد و مانیتور رو نگاه کرد ... گفت راستی شماره محمد روی گوشیم افتاده بود .... گفتم چرا جوابشو ندادی گفت گوشیم توی ماشین جا مونده بود .... یادم افتاد که گوشی منهم دایورت بود روی گوشی 63 چون امروز توی مطب دکتر نمی تونستم حرف بزنم ... شمارشو گرفتم .... بوق.... بوق.... خسته نباشی می خواستی حالا هم زنگ نزنی , من نمی دونم تو و 63 اصلا و کلا می دونید کاربرد تلفن همراه چیه؟؟؟؟ خوبه آدم تو خیابون یک بلایی سرش بیاد بخواد از شماها کمک بگیره ... دیگه الان زنگ زدی واسه چی به چه درد من میخوره ... و من این طرف گوشی در هنگ کامل به سر میبردم .... گفتم اوکی برادر من سلام خوبی؟ منم خوبم 63 هم خوبه چیه توپت پره مسلسلت رو گرفتی طرف من .... گفت ماما از ظهر گم شده بود داشتم دنبالش میگشتم تازه الان پیداش کردم  چشمام گرد شد!!!! گفتم مامی گم شده بود؟؟؟ مگه توی شهر غریب بوده که گم شده ؟؟؟ گفت نه ظهر از یونی آمدم خونه در زدم کسی نبود تلفن زدم کسی نبود از در رفتم بالا میبینم در هال هم قفله ... برگشتم یونی به افسانه زنگ زدم اونم نامردی نکرده بود کل خاندان بزرگ مادری را به جهت یافتن مامی بنده زیر و رو کرده بود ... گفتم خوب بالاخره مامی کجا بوده ؟ گفت رفته بوده دکتر .... گفتم الان کجاست؟ گفت با من که قهره گفتم چرا؟ گفت میگه چرا به افسانه گفتی که اونم همه رو خبر کنه؟ خندیدم یادم افتاد به اون روزی که 4 سالم بود و سر کوچمون گم شدم و کل جلیل برام یک صندلی زد و گفت همین جا بشین و من نشستم تا بالاخره پیدا شدم....حالا مامی من از نظر ما گم شده ...مامی ما که همه جای اون شیراز رو به خوبی کف دستش میشناسه   .... مامی من گم نشده بود ما گمش کردیم....


الف نوشت)) کل جلیل یا همان کربلایی جلیل میوه فروش سر خیابان ما بود

ب نوشت )) دلم برای شیراز شده یک ذره

ج نوشت )) خنده داره که ما فکر میکنیم اونقدر بزرگ شدیم که میتونیم تو زندگی مامی خودمون دخالت کنیم و بهش بگیم چرا بی خبر رفتی؟ چرا دیر آمدی؟ کجا رفته بودی؟


[ 90/10/04 ] [ 0:26 ] [ سارا ]
نمی دونم چرا وقتی میدونم هستی , وقتی همین دیروز درست همین دیروز بودنت رو به بهترین وجه ممکن به من ثابت کردی باز هم من نگرانم . ازم خرده نگیر میدونم کافیه من بخوام و به تو بسپارم تا خودت به بهترین وجه اونا رو انجام بدیولی دلیل ناراحتیم رو بذار به حساب بی خبریم مثل کسیکه کارهاشو میده دست کس دیگه ای که بیشتر از خودش هم بهش اطمینان داره اما باز هم به خاطر بی خبری نگرانه . من از بی خبری نگرانم .منو هم در جریان بذار دمت گرم حالا من تسلیم محض توام  و همه امور من در دست توئه تو امور مرا به بهترین نحو و آنگونه که به صلاح من است تدبیر کن. .

من به تنگ آمده‌ام از همه چیز....

بگذارید هواری بزنم ...

[ 90/10/02 ] [ 0:10 ] [ سارا ]

لا اله الا الله ... یک افکار موذیانه ای این روزها دوباره دچار مازوخیسممان کرده است ... شدیدا... کاش میشد یک تیکه از افکار و خاطرات زندگیمان را قیچی کنیم بیندازیم درون سطل آشغالی تا اون ماشین آشغالانس که شبها توی خیابان جلوی منزلمان راس ساعت 1 شب میآید و با همان 4 تا ماشین عبوری ترافیک راه می اندازد و هی صدا میکنند با خوشان ببرند به نا  کجا آباد تا من از دستشان نجات بیایم ....

نمیدانم  اصلا این شب یلدای لعنتی را حالا که من سهمی از شادیش نمیبرم بنا به دلایلی برای چه همچنان ادامه می دهند ... دعا میکنم گر چه می دانم که این دعا نیست و نفرین است اما دعا میکنم....

بی ربط نوشت :

تو را بانو ناميدم ام

بسيارند از تو بلندتر-بلندتر

بسيارند از تو زلال تر - زلال تر

بسيارنداز تو زيباتر- زيباتر

 

اما بانو تويي!!!

پابلو نرودا

 

[ 90/09/27 ] [ 17:23 ] [ سارا ]
حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند...
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند منت بکشند
من می گویم زن اگــــــر زن باشد
باید بشود روی عــــاشقیتش حساب کرد..
که باید عاشقی کردن بلد باشد
که جـــــــــا نزند
جا نماند
جا نگذارد .
هی فکر نکند به این چیزهایی که
عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز .
که بداند مرد هم آدم است دیگر
گـاهی باید لوسش کرد
گاهی باید نـازش را کشید
گــاهی باید به پایش صبر کرد ...
حتی
من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .
تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند .
و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است یا مسابقه
اسب دوانی .
و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .
از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان ،
از صدایشــان . . .
پررو می شوند ؟
خوب بشوند .
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم ؟
مگر ما به اتکــا همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشهـا در بزنگاههای زندگی
سرپا نمانده ایم ؟ ...
من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم .
من نمی فهمم زن بودن با
سنگین رنگین بودن
با سکوت
با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟
من بلد نیستم در سـایه دوست داشته باشم
من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند .
من می خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند ازاین که
بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .
من می خواهم
زن باشم ...
بگذار همه دنیـا بداند
مردی این حوالی دارد
دوستت دارم هــای مرا
با خود می برد ...!

[ 90/09/10 ] [ 20:17 ] [ سارا ]
گاه مرا كوچك مي بيني ..
گاه بزرگ...
اما نه كوچكم و نه بزرگ..
اين تو هستي كه گاه دور مي شوي گاه نزديك...!
[ 90/01/09 ] [ 16:53 ] [ سارا ]

  • من خدا را دارم‌٬
    کوله بارم بر دوش٬
    سفری می باید٬
    سفری بی همراه٬
    گم شدن تا ته تنهایی محض.
    سازکم با من گفت:
    هر کجا لرزیدی٬از سفر ترسیدی
    تو بگو از ته دل:
    من خــــُــــدا را دارم
    من و سازم چندیست که فقط با اوییم

[ 90/01/07 ] [ 16:39 ] [ سارا ]

عید داره میاد !!! بوی عید داره میاد !!! خود عید داره میاد !!! صدای پای عید داره میاد !!!!

پس کووووووووووووووووووووو من نه بوی عید رو استشمام میکنم نه صدای پاشو میشنوم نه احساسش میکنم .... اصلا من کلا با این عید خصومتی ندارمااااااااااااا اما خصومت من از اونجایی شروع میشه که نمیفهمم چرا باید برم فامیلایی که سالی یکبار هم نمیبینمشون رو ببینم ..... بهشون لبخند بزنم و بگم وای عیدتون مبارک صد سال به این سالها .... امیدوارم سال خوبی داشته باشی .... حالم بد شد . من تصمیم دارم امسال عید نه کسی رو ببینم نه با کسی رو بوسی کنم نه به کسی بگم عیدتون مبارک ...... میخوام برم شیراز و از هواش لذت ببرم از قدم زدن توی خیابونهاش که پر از آدمها و از دیدن اون چادر مسافرتی هایی که مثل قارچ هر جایی سبز شدن من میخوام از اینها لذت ببرم همین .

[ 89/12/04 ] [ 18:36 ] [ سارا ]

امروز 26 ديماه است تولد مادرم .... كسيكه همه زندگي من از اوست و من هيچگاه قدرش را آنطور كه بايد و شايد ندانستم.... تولد كسيكه از او 1000 كيلومتر فاصله زميني دارم و اگر بخواهم هوايي بروم شايد به اندازه يك عمر با او فاصله داشته باشم .... از اينجا تا قيامت.... 

امروز تولدش است ياد فيلم يلدا  افتادم همانيكه شب چله نشان داد.... حكايت همان بانوي ميانسالي كه شب يلدا به دنيا آمده بود و كلي تدارك ديد تا آن شب را با فرزندانش جشن بگيرد ولي هر كدام به نوعي از بودن در كنارش طفره رفتند .... امروز مادرم تنهاست درست مثل زمانيكه به دنيا آمده بود و تنها در يك اتاقك شيشه اي تنها بود... با اين تفاوت كه آنروز همه منتظرش بودند و امروز او منتظر است ....منتظر من ... منتظر برادرم .... تا به او ياد آور شويم كه تنها نيست كه دوستش داريم كه به او فكر ميكنيم.....

 اينجا برف ميآيد و آنجا باران.... مادرم را ميبينم از پس اين همه فاصله از پس فرسنگها دوري .... ميبينمش كه دستش را پشتش گره كرده و دارد از پنجره بزرگ اتاق آسمان را نگاه ميكند كه ميبارد و مطمئنم الان پيش خودش فكر ميكند كه هر يك از ما كجاييم و چه ميكنيم .... كه لباسمان گرم است يا باز هم از بي حواسي لباس گرم نپوشيديم و چتر نبرديم...

بايد بروم ... اين تنها كاريست كه براي آن دل هميشه نگران و آن ذهن هميشه مشغول از دستم بر ميآيد... ميروم تا به او زنگ بزنم و بگويم تولد مبارك ... دوستت دارم .... ممنونم مادرم

برف ميآيد .... هوا سرد است .... اما هيچكدام نميتواند مانع رسيدن گرماي وجودش به دل خسته ام  از پس اين فاصله ها شود ....

مادرم تولدت مبارك ... تا هميشه زنده باشي....

[ 89/10/28 ] [ 19:41 ] [ سارا ]

نمی دانم هیچوقت توی این فیلمها دیده اید که یارو با دوربین جلو و عقب میشه ؟ نمی دونم اسمش چیه اما من اونروز این حس رو داشتم .... احساس کردم در عرض یک ثانیه اونقدر دور شدم که دیگه بر گشتنم غیر ممکن به نظر میرسید . مهم نیست میدونم همش غر میزنم ... وبلاگم ترکیده . همین روزها میام برای خانه تکانی دعا کنید مشکلاتم حل شود



[ 89/10/14 ] [ 21:53 ] [ سارا ]
سلام......

نمیدانم این روزها که قرار بود بهترین روزهای زندگیم باشد چرا این همه گیج و گم است .....این فشارهای روحی دارد میکشدماااااااان .... دلم یک تنهایی بزرگ میخواهد و هوایی که بتوان در آن اندازه تمام این روزها آه بکشم ... خسته شدم ....زندگیم شده مانند کلاف سر گم برایم دعا کنید به دعای همتان احتیاج دارم

[ 89/10/05 ] [ 17:53 ] [ سارا ]

وای وای وای . چه لذتی دارن این نوشتن . چه لذتی دارد که سر بزنی و ببینی دوستانت هنوز هم هستن و به تو سر می زنن . عاشق این حسم .

لذت بخش است . این روزها توی این زندگی متفاوتم یا بهتر بگویم بسیار متفاوتم به چه چیزهای که دست پیدا نمیکنم.... به چه چیزهایی که فکر نمیکنم .... به چه نتایجی که نمی رسم.... به این نتیجه رسیدم که زندگی هر جوری که دلش بخواهخد پیش میرود و مرا هم با جریان خودش میبرد . بی آنکه اهمیتی بدهد من چه میخواهم ... من هم دارم با آن سازگار میشوم .... به این نتیجه رسیدم که بودن در این مسیر مانند یک تیکه چوب شاید راحتت تر باشد تا ایستادن مانند یک سنگ و ساییده شدن .... این روزها دست از سنگ بودن برداشته ام ....

[ 89/09/08 ] [ 19:49 ] [ سارا ]

دلم پر میکشد , هر شب خواب شیراز را میبینم با تمام آدمهای محله مان . روزی حداقل 3 بار به خانمان زنگ میزنم ....مکالماتمان خنده دار است .... چه خبر هیچ .... چه خبر هیچ .... دلم برای همه چیز تنگ شده برای سینما سعدی و شلوغیش و ترافیک ساعت 7 شبش ... برای ملاصدرا و پیاده روهای تنگش ....برای فلکه گاز و آن حس شیرینش ... برای معالی آباد و آن همه آدمش ..... برای بلوار مدرس و آن چاله های بزرگی که نام تونلهای مترو را بر رویش گذاشته اند . دلم لک زده برای کنار گذرهایش که میشود گاز ماشینت را بگیری و برانی .... دلم برای همه چیز شهرم تنگ شده است . هنوز آمدن و ماندنم را جدی نگرفته ام .... فقط مانده ام اما هنوز این همه مسافت را باور نکرده ام . من همیشه عاشق شهرم می مانم ....

[ 89/08/18 ] [ 16:43 ] [ سارا ]

این روزها فهمیدم زندگی صدا دارد .... نغمه دارد ..... بو دارد ..... نفس میکشد ..... این نغمه و صدا میتواند صدای لباسشویی باشد ... صدای تلویزیون .... صدای جاروبرقی .... صدای خانوم همسایه از پس آن دیوارها که میگوید برو مشقهایت را بنویس ... صدای استاد سر کلاس وقتی راجع به روشهای نوین سرمایه گذلری حرف میزند .... نمیدانم از تنهایی این همه صدا ها را میشنوم ...  یا شاید هم گوشهایم تیز شده اند یا شاید هم صداهای زندگی بلندتر هر چه هست میشنومشان با تمام وجودم

ممنونم بابت ابراز لطفهایتان با وجود شما کمتر تنهایم ممنونم

[ 89/08/08 ] [ 20:15 ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی...
تو را به یاد خواهم آورد...
تو را به یاد خواهم داشت...
تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد...
و هر روز صبح که بر می خیزم گوشه ی لبم لبخندست...
بین من و تو رازهای نگفته ایست...
که هرگز به کلام نخواهم آلود..